![]() |
![]() |
|
|
دل من دیر زمانی ست که می پندارد:
دوستی نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ساقه ی ترد و ظریفی دارد. بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد جان این ساقه ی نازک را -دانسته- بیازارد! در زمینی که ضمیر منو توست از نخستین دیدار هر سخن ..هر رفتار.. دانه هایی ست که می افشانیم. برگ و باریست که می رویانیم.. آب و خورشید و نسیمش مهر است گر بدانگونه که بایست به بار آید زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید. آنچنان با تو درآمیزد این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد و بس. بی نیازت سازد از همه چیزو همه کس. زندگی گرمی دل های به هم پیوسته ست. تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست.. در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کاشت! آب و خورشیدو نسیمش را از مایه ی جان خرج می باید کرد.. دوست می باید داشت... با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند....دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جام دل هامان را ما لامال از یاری... غمخواری بسپاریم به هم بسراییم به آواز بلند: -شادی روی تو! ای دیده به دیــــــــــــــــــدار تو شاد باغ جانت همه از اثر صحبت دوست تازه... عطر افشان... گلباران بـــــــــاد....
"فریدون مشیری"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 3:39 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دکتر الهی قمشه ای آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
به یاد روزهایی که میمیرند سکوت می کنم تنها برایت آرزوی مرگ می کنم حضور خلوت انس سفری به درون خیال cul-de-sac خیال... تنهایی نمناک من |
|
RSS
|