تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من
 

 

 

 

چرا دیگه به اینجا سر نمی زنی؟

یا اگه میای رد پایی از خودت نمی ذاری...

حتی واسه تولد اینجا هم نیومدی..

حق دارم برنجم؟

 

پ.ن. چینی نازک تنهایی من واقعا دلگیر شده...

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:58  توسط من | 

 

 

 آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند.

آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...

...و عاشق هم شدند.

کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،

و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم.

بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»

کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی.»

بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»

 

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل هوا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.

کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»

بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...

...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.

قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»

بچه قورباغه گفت قول می دهم.

 

ولی مثل عوض شدن فصل ها،

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.

کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»

بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...

من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»

کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...

این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»

 

ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.

درست مثل دنیا که تغییر می کند.

دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،

او دم نداشت.

 

کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»

 

بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»

 

«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»

 

     کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.

 

یک شب گرم و مهتابی،

کرم از خواب بیدار شد.

آسمان عوض شده بود،

درخت ها عوض شده بودند

همه چیز عوض شده بود...

اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.

 

بال هایش را خشک کرد.

بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.

 

آنجا که درخت بید به آب می رسد،

یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.

 

پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»

 

ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»

قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،

و درسته قورتش داد.

 

   

   و حالا قورباغه آنجا منتظر است...

...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند...

...نمی داند که کجا رفته.

 

 جی آنه ویلیس

 

 

 پ.ن: تولد اینجا مبارک...چهار ساله شد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:40  توسط من | 
 

 

 

 

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 14:22  توسط من | 

 

 

 

اسم خوبی واسه اینجا گذاشتی

تو واقعا اینجا تنهایی

اینجا صدایی نیست جز صدای قدم های رهگذرانی که ماهی و سالی از بد یا خوب حادثه ازین کوی گذر می کنند...

تو واقعا اینجا تنهایی...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 14:38  توسط من | 
 

 

 

 

 

و خدايي كه در اين نزديكي ست

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 21:41  توسط من |