تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من
 

دو سال گذشت.

دو سال از اولین روزی که اومدم اینجا می گذره.

و  طی این دو سال ، چه خاطراتی که در قاب ذهنم -در قاب ذهنمان- نقش بست.

 -اما-

تلخ و شیرین ، هر چه بود گذشت.

مهم  احساس شادمانه ایست که دو سال پیش در روز تولد اینجا لبریزش بودم و حالا گمش کردم.

مهم جاودانگی طعم گس تنهایی ست که دست از سرم بر نمی داره.

و امروز سه ماه از اون لحظه می گذره.

از ساعت ۱۳:۵۷ ظهر پنجشنبه ی اردیبهشتی که برای ما حکم جهنم رو داشت.

خسته ام.

فقط همین.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 13:57  توسط من | 
 

زندگی من همان ساعت شنی ست ...

با شتاب می ریزد و وقتی به آخرین دانه ی شن می رسد

بی هیچ اختیاری  وارونه اش می کنم و از نو ،  ریزش کسل آورش را

به تماشا می نشینم.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 21:42  توسط من |