تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من
 

 

من،
خالي از عاطفه و خشم
خالي از خويشي و غربت
گيج و مبهوت بين بودن و نبودن.
عشق آخرین همسفر من
مثل تو منو رها کرد
حالا دستام مونده و تنهایی من...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:2  توسط من | 
 

حرفمو اصلاح می کنم.

بازنده ی اصلی این بازی من بودم، نه تو....

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 16:54  توسط من | 
 


وقتي دلگرفته و افسرده مي شم دوستاي مهربونم  هر کدومشون سعي دارن منو به نحوي ازين حالي که دارم در بيارن. بعضياشون بهم کتاب ميدن تا بخونم...
بعضي از کتابا اونقدر عميقن که واقعا کاري مي کنن که آدم بره تو سرزمين اون کتاب و درد خودشو فراموش کنه و بعضي اونقدر قوي تر که باعث ميشن آدم دردشو با تمام وجود لمس کنه...

و بعضي دردها ...
بعضي دردها توي روح آدم مزمن مي شن و هيچ کتابي که نه..حتي مردن هم ساکتشون نمي کنه...

دردي مثل حسرت.
همون درد مشترک منو تو...

از بين کتابايي که واسه درمون درد بي درمونم مي خوندم به مطلبي بر خوردم که...
که بد جوري خورد و خرابم کرد...

بد نيست که اينجا داشته باشمش...

"زندگي را به آواز بخوان"

تا ميتواني بيش تر و بيش تر به اعماق دل خويش فرو شو.
پاي چوبين استدلال را به کلي کنار بگذار.
بي پا و سر شو. گويي که تا کنون چنين پايي سست و چوبين را نداشته اي.
بگذار کاري که مي کني، ترجمان قلب تو باشد.
هرگز دست به کاري نزن ، مگر آنکه با تمام وجود مايل به انجام آن باشي؛ هرگز کاري را صرفا" به اين دليل که فکر مي کني درست وعقلاني است ، انجام نده.
هيچگاه از راه عقل صرف به آن حقيقت غايي نخواهي رسيد؛
بايد از دروازه ي احساس هم وارد شوي...


"آواز خوش زندگي"
    مسيحا برزگر

يادته بهت گفتم  تصميمي که کاملا عقلاني باشه و  تصميمي که کاملا احساسي باشه
هيچ کدوم ازينا درست نيست و تو هم با من موافق بودي؟

مي دونم يادته...
کنارپنجره...

ما
 ب ا خ ت ي م...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 16:43  توسط من |