تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من
 

 

                       نفس نفس

                                          تو سيـــــــــــنه ام

                                                          عـــــــــــطر نفس هاي شماست......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 23:54  توسط من | 

  

 

  اوني كه مي خواستي تو غبارا گم شد            مرغي شد و پشت حصارا گم شد

باد اومد و تو جنگلا قدم زد
اسم تو رو از همه جا قلم زد
ببين جدايي چه به روزش آورد
چه سرنوشتي كه براش رقم زد.

 

گم شده ي راه  ناآشنايي بيش نيستم.
تا حالا بچه اي كه مامانش تو خيابون دستشو ول كرده ديدي؟
ديدي تو شلوغي و هياهو چطور همه رو كنار مي زنه و تو صورت همه دنبال چهره ي مامانش مي گرده؟

منم گم شدم...نه تو بچگي...نه به دست مامان...
به دست سرنوشتي كه تا حالا هر جا دلش مي خواست منو مي برد و منم مثه يه بچه ي حرف شنو ، دستشو محكم چسبيده بودم تا گم نشم...آخه از گم شدن مي ترسيدم.
ازينكه ندونم كجا برم نفرت داشتم.
ولي حالا...دستمو از دستش كشيدم بيرون و خودمو به هياهويي كه بر پا شده سپردم.
راه پر از پيچ و انحرافه...و من خالي از همه چيز قدم به راهي گذاشتم كه نمي دونم تهش كجاست...
و
 گم شدم...
گمشده اي كه چشمان جستجو گرش رو به روي همه ي آشناها بسته...و مي خواد ديگه هيچ وقت پيدا نشه و پيداش نكنن.
مي خواد بيگانه باشه تا همه بيگانه باشن واسش...

مي خواد ديگه آشنايي نداشته باشه تا ديگه تو ناله هاش نگه :

من از بيگانگان هرگز ننالم، كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 20:47  توسط من |