![]() |
![]() |
|
|
هيچ چيز از اين ذهن لعنتي من پاك نمي شه، اما فقط همين يكي ، همين يكي رو يادم نمي ياد كه جلوي اون پل تو دستت رو به طرفم دراز كردي يا من دستم رو به طرف تو...
من و تو دست به دست هم از ميانه ي پل هم گذشتيم. باور مي كني؟ چيزي به پايان راه نمونده...
يعني اين پل ، راهي نبود براي هر دوي ما؟؟
كاش فكرم رو مي خوندي ...كاش مي فهميدي منتظرم تا از زبونت چي بشنوم :
پاي رفتن بدون تو رو نداشتم و تو نگاهت به من قوت قلب مي داد كه:« برو ، نترس، به سلامت مي رسي...» اما من... اين بار... آنقدر غرق در نگاهت بودم كه نفهميدم
و تو اون بالا...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 22:28 توسط من |
|
|
درد دارم. چاه عميق حلقم خيلي وقته كه درد مي كشه. دردي به اندازه ي هر بار فرو دادن بزاق، دردي به اندازه ي تكرار هر نفس. درد دارم. سدي كه راه گلومو بسته ، درد دردناكي بهم هديه داده. سدي كه قرار بود راه اشكمو ببنده و نمي دونم چطور از گلوم سر درآورد، و اينطور دردناكم كرد...!!! مدت هاست منتظر يه سيل بنيان كنم . منتظر يه هجوم وحشيانه كه بياد و اين سد رو از بين ببره ، و بذاره جاري شم. تا ديگه درد نكشم. صداي تلق تلوق چوب هاي سد؛ قبل از حمله ي سيل رو تا حالا شنيدي؟ يه صداهايي دارم مي شنوم. حس مي كنم اون سيل بنيان كن داره مياد؛ حس مي كنم اتفاقي در شرف وقوعه و اين بغض دردناك مي خواد كه بشكنه. اما من... من به دردم عادت كرده بودم...... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سياه پوش شدم... زودتر ازونكه تصورشو بكنم شاهد مرگ جوانه اي شدم كه داشت براي خود باغي مي شد! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 21:14 توسط من |
|
|
گاهي وقتا يه سوال ساده مي تونه ياد خيلي چيزا بندازدت...
يه دوست ازم پرسيد : هستي؟ خيلي وقت بود به اين موضوع مهم فکر نکرده بودم، قبل از اينا ، هر از گاهي واسه خودم يه buzz مي زدم تا ببينم هستم يا نه... اون وقتا هميشه يه جواب مي رسيد. آخرينشو يادم نيست كي بود اما مي دونم خيلي وقت پيشش بود كه باورم شده بود dc شدم ، اما يه دوست يادم آورده بود كه نه هنوز هستم و اگه فكر مي كنم pm هام نمي رسه ،سخت در اشتباهم...اون به من يادآوري كرد كه هميشه احتمال سومي هم وجود داره...بهم گفت : فكر نمي كني شايد ignore شده باشي؟ بي راه نميگه...شايد اون كسي كه با حكمت هاي نا معلومش ، كه فقط خودش ازشون سر در مياره ، هميشه بهم pm مي داد و من نمي فهميدم حالا ديگه ignore ام کرده... آخه اينم تو کتم نمي ره..مي دونم تنها کسي که هيچ وقت اين کارو باهام نمي کنه خودشه... اصلا انگار واقعا آدما هيچ کدومشون با هم فرقي ندارند، اين فقط تفاوت نگاهشونه که باعث مي شه فکر کني فرق مي کنن... فقط تويي که با همه فرق داري...حتي با همه ي آدمات... تويي که همه جوره تحملم کردي...چه جوري از خجالتت در بيام ؟ چي دارم که بهت بيرزه؟... خدايا ، دلم مي خواست يه شب تو آغوشت بخوابم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 23:32 توسط من |
|
|
«اگر آرزوهاي من پا برجا بمانند ، نيل به هدف ، هرگز در من از بين نخواهد رفت»شكسپير
پیشنهاد می کنم اگه آرزویی تو دلت داری ، اين جمله رو هر روز با خودت تكرار كن.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آذر 1385ساعت 14:6 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دکتر الهی قمشه ای آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
به یاد روزهایی که میمیرند سکوت می کنم تنها برایت آرزوی مرگ می کنم حضور خلوت انس سفری به درون خیال cul-de-sac خیال... تنهایی نمناک من |
|
RSS
|