تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من
 

 

 

   ....چنان پر شد فضای سینه از دوست

                                                 که فکر خویش گم شد از ضمیرم....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:6  توسط من | 
 

 


عشق، منو به دوری و دیری دعوت کرد

 

دوری از یار و دیری دیدار...

هر دو سخت و جان فرسا.

- جان فرسا به معنی واقعی کلمه-

چه ریاضت دراز مدتی و دل ، چه شاگرد نمونه ای...

 

کاش کمی زودتر...فقط کمی زود تر از مردن،

کاش کمی نزدیک تر...فقط ذره ای که بهانه ی اشک رو از یاد بردن،

 

کاش بیایی...


 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 18:5  توسط من | 
 

 

« ای پیدای دور از چشم!

دیریست تا من می چشم رنجاب تلخ انتظارت را

رویای عشقت را ، در این گودال تاریک، آفتاب وا قعیت کن!»

 

آیا نگاهش پاسخ پر آفتاب خواهش تاریک قلب یأس بارم نیست؟

« آیا نگاه او همان موسیقی گرمی که من احساس آن را در هزاران

                                                         خواهش پر درد دارم، نیست؟

 

 

ای پیدای دور از چشم!...»

 

 

شاملو

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 14:47  توسط من | 

اگه وقتی خیلی کوچیک بودم می دونستم که وقتی بزرگ بشم، اول تیر  دیگه آغاز اون سه ماه تعطیلیه دل چسب کودکیم نیست هیچ وقت آرزو نمی کردم زود تر بزرگ شم...

یه نفر بهم میگه لازم نبود آرزوی کودکیتو به خاطر برزگ شدن هدر بدی، چون همون طور که واسه اومدنت به این دنیا کسی از تو نظر نخواست واسه بزرگ شدن و داخل آدم شدنت هم نیازی به آرزو کردن تو نبود...

حرفش منو به فکر انداخت...

راست می گه؟

اگه قبول کنم که حق با اونه، خیلی بهم بر می خوره.

شاید واسه اومدنم به این دنیا هیچ کاره بودم یا حتی واسه بزرگ شدنم...اما برای داخل آدم شدن، همه کاره خودمم.

اما واقعا تو که این حرفو می زنی، خودت آرزوی کودکیتو به چی هدر دادی؟

تا حالا به این فکر کردی که وقتی بچه بودی آرزوت چی بوده؟ هر چی بوده اصلا بهش رسیدی یا نه؟

من حداقل همینقدر خوشحالم که به آرزوم رسیدم.

مجبورم دل خوش به همین آرزو باشم و برای رسیدن به بقیه ی آرزوهام صبر کنم.

 

بگذریم. اصلا حرفم چیز دیگه ای بود.

اومدم بگم خوشبحال بچه مدرسه ای ها ،اونم از نوع مقطع ابتدایی...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 14:51  توسط من |