تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من

 

 

وقتي نشستم رو به روش نگاهش خيره و مات به سوي من بود، نگاهي عميق اما سرد.

نگاهي كه انگار سال ها با چشمانم آشنا بود، اما حرفي برام نداشت.

مبهوت نگاه خيره اش بودم.

ته اون چشم ها چيزي نبود، تهي بود، اما عميق...

نه...

اشتباه كردم.اون نگاه با من آشنا نبود.بيگانگي رو در وسعت تهي چشماش مي ديدم .

ساعت ها رو به روي هم نشسته بوديم، او خيره به من و من متحير از اين همه خيرگي!!!

پلكي نزد ، مژه اي تكون نخورد.

چشمش لبخندي نداشت، اشكي نداشت،،،

مات بود و مـــات...

سرد، بي روح ، بي عشق، بي توجه ، اما خيره.

شايد اگه من هم مثل او بودم، سال ها مي تونستم بدون اينكه زخمي ببينم، مات و خيره بشينم و تو چشماش زل بزنم.

شايد اگه منم روحي نداشتم، شايد اگه منم قــــــلبي براي تپيدن نداشتم،،،

 

شايد اگه منم مثل "مرد مجسمه" بودم...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:28  توسط من | 

 

از اين دنيا هيچي نخواستم...حداقل الان مدت زياديه كه دنيا رو به حال خودش و خودم رو به حال دنيا رها كردم...اما اين رها شدگي با طبيعت من سازگار نيست.داره نابودم مي كنه..

مدتيه كه به تماشاي ويراني خودم نشستم .

مدتيه كه شاهد مرگ تدريجي آرزوهام شدم...

از اون دسته از آدما نيستم كه مدام از همه چيز شاكي هستند و تمام بدبختي هاشونو تو سر دنيا مي زنن، اما كم كم دارم تبديل مي شم به يه موجود تسليم.

اين خواسته ي من نيست ،اما در توان من هم نيست كه اون طوري كه بايد، باشم.

هيچ آرزويي ندارم، جز اينكه يه روزي بفهمي من چي گفتم...روزي برسه كه به اين جايي كه من الان رسيدم، برسي. همين كه تو هم يه روزي با من همدرد بشي كافيه...

همين كه فقط براي يه بار هم كه شده حرف هاي منو به حساب اين نذاري كه مي خوام تو رو مقصر بدونم و حق رو از خودم بدونم ، واسم بسه...

لحظه اي برسه كه حرف هاي من و تو شبيه تبرعه كردن خودمون نباشه، بلكه مثه درد دل باشه...

دلم مي خواد روزي برسه كه به جاي اينكه دادستان جرم هاي هم باشيم، وكيل مظلوميت هم باشيم.

دلم مي خواد وسعت این تنهايي رو ببيني.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 15:28  توسط من | 
 

 من ٬ و دلتنگ ٬ و این شیشه ی خیس.

می نویسم٬ و فضا.

می نویسم ٬و دو دیوار ٬ و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می بافد.

یک نفر می شمرد.

یک نفر می خوابد.

 

زندگی یعنی یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دل خوشی ها کم نیست: مثلا این خورشید٬

کودک پس فردا٬

کفتر آن هفته.

 

یک نفر دیشب مرد.

و هنوز نان گندم خوبست...

و هنوز٬ آب میریزد پایین٬ اسب ها می نوشند.

و هنوز...

و هنوز تنها خواسته ی سهراب

روی سنگ قبرش هست...

 

به سراغ من اگر می آییــــــد ٬

نرم و آهسته بیایید

مبادا که ترک بردارد

چیــــــنی نازک تنهایی من...

 

 

امید وارم روحش در آرامش باشه...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 21:32  توسط من |