![]() |
![]() |
|
|
خیابونا خیلی شلوغه...این روزا چقدر آدم می بینم! این همه قبلا کجا بودن؟ همشون گوشه ی خونه هاشون کز کرده بودند؟ افسرده بودند؟...بدبخت بودند حتی حوصله ی خودشونم نداشتن؟...ولی حالا بهشون نمیاد اینا همون آدما باشن٬ یعنی همه با هم خوشبخت شدن؟ افسردگی همه درمان شد؟ مگه چه اتفاقی افتاده؟ کسی اومده؟ شایدم کسی می خواد بیاد...اما نه ٬ نمی بینم ٬ اون برق شادی رو نمی بینم...اون درخشش از پشت اون چشم های غبار گرفته دیده نمیشه. شاید غبار آئینه ی اتاق من هنوز پاک نشده! پس چرا همه یهو به خودشون افتادن؟ اون قالی چرا از پشت بوم آویزن شده. چقدر ماهی قرمز می بینم! یعنی واقعا داره میاد؟ انگار امسال از سال های قبل بیشتر عجله داره!!! آخه من که منتظرش نبودم ٬ من که سبزه نذاشتم٬ هوا هم که سرده٬ پس کجاست اون نسیم؟پس بوی پیچک ها توی کدوم کوچه پراکنده شده؟ توی قلبم هم خبر از هیچ انقلابی نیست! شایدم من اشتباه می کنم...این آدما همیشه بودن و من نمی دیدم...شاید همسایه عادت داره هر روز فرششو آویزون کنه...آئینه ی اتاق من همیشه همین چشم ها رو نشون می داده! ماهی قرمز حتما همیشه هست...من هیچ وقت سبزه نذاشتم...و حتی تا حالا بوی پیچک رو تجربه نکردم! بوی شیرینی میاد...شایدم حلواست...آخه همسایه هر هفته حلوا می پزه! اما یه چیزی هست که مدام منو به شک میندازه. یه چیزی که منو مطمئن می کنه یه خبری هست.حس دل تنگی شدیدی دارم ٬که فقط مخصوص این وقت ساله . این حس همیشه همین موقع سراغم میاد...شعری که همیشه همین روزا توی قلبم زمزمه می شه٬ حالا هم هست.
گل اومد بهار اومد ٬ می رم به صحرا عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها دلبر مه پیکر گردن بلورم عید اومد بهار اومد من از تو دورم... ز تو خواهم٬ ز تو خواهم٬ عهد عشقی که بستی وفا کنی٬ یـــــاد ما کنی از چمن ها گر گذشتی یاد من کن گر شنیدی سرگذشتی یاد من کن عید اومد بهــــــــار اومد من از تو دورم!!!
پس عید داره میاد... آره ٬ میاد ٬ حتی اگه دل تنگی منو خفه کنه ٬ باز هم میاد!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 16:7 توسط من |
|
|
حتما تا حالا شده که یه برگ خشکیده رو اسیر باد ببینی...ببینی که باد برگ بی جون رو به هر طرف که دلش می خواد می بره.اونو از پای باغچه...از شاخه ی درخت..مسافر کجاها که نمی کنه. باد می دونه که برگ هیچ اعتراضی نداره و برگ می دونه که تو دست باد فقط یه اسیره... من همون برگم...برگی که مدت هاست خودشو به دست باد سپرده... روی بال باد پرواز می کنم...این طرف و اون طرف می رم...گاهی وقتا ازش سیلی می خورم اما بهش عادت کردم.به گرمی و سردیش...به محبت و ظلمش... پذیرفتم که باد هر جور دوست داره باهام رفتار کنه و هر جور دلش می خواد دوستم داشته باشه. حتی پذیرفتم که نمک گیر محبتش نشم...و قبول کنم که باد هم یه روزی برگ اسیرشو رها می کنه. پذیرفتم که مثل اون زندانی ای نباشم که اسیر زندان بانش می شه... می دونم که قصه ی برگ و باد مثل قصه ی زندانی و زندان بان نیست... پذیرفتم که اون باده و من برگ
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 21:43 توسط من |
|
|
هر هفته...وقتی به عصر پنج شنبه می رسم...احساس غریبی توی وجودم پیدا می شه.احساسی که آزارم می ده و قلبمو به درد میاره. ازینکه باید به این تقدیر لعنتی سر تسلیم فرو بیارم داغون می شم...و فاجعه هر هفته تکرار می شه... بد تر ازون خاطره ی پنجشنبه هایی کی با تو گذشته و حسرت پنجشنبه هایی که بی تو می گذره غوغا می کنه.امروز داشتم یه آهنگ قدیمی گوش می کردم یه قسمتش واقعا به دلم نشست دوست دارم اینجا بنویسمش: بی تو ای دنیای شادی دلم دریای درد است چون کبوتر های غمگین نگاهم مات و سرد است ای دلت دریاچه ی نور گر دلم را شکستی خاطراتم را به یاد آر هر جا بــــی من نشستی...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 17:41 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دکتر الهی قمشه ای آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
به یاد روزهایی که میمیرند سکوت می کنم تنها برایت آرزوی مرگ می کنم حضور خلوت انس سفری به درون خیال cul-de-sac خیال... تنهایی نمناک من |
|
RSS
|