تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من
 

مبـــــارک باشه...

عید رو میگم...

یه فال گرفتم...عادتمه..دلم که از همه میگیره...میرم سراغش...

 

       پیر پیـمـــــانه کش من که روانش خوش باد

                                              گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان....

 

  اینو بخون:

     دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد...

  اینم که دیگه حق مطلبه:

     که عشق آسان نمود اول ولی افتـــــــاد مشکل ها....

 

  ( پست قبلی هنوز منتظره)

   ( سی روز پیش...)

 

                                 

                                           

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 2:32  توسط من | 
 

دلم هوای اینو کرده که شروع کنم بقیه رویاهامو بنویسم...البته این روزا وقتم خیلی کمه..اما چون خوشبختانه تعداد رویاها زیاده..حتما باید  بنویسمشون...

شنیدی میگن اگه یه رویا چند بار تکرار بشه..حتما به حقیقت می پیونده...؟

آخرین رویایی که نوشتم مربوط به بهمن پارساله...روزایی که اینجا پیشم بودی...

حالا می خوام از بهار بنویسم...دومین بهار خاطره انگیزی که با هم داشتیم...

 سه شنبه سوم خرداد هشتاد و چهار...تو قطار...

 هر لحظه به تو نزدیک تر می شدم...هر لحظه هوای نفس کشیدنم آشنا تر می شد...

ساعت ها و دقیقه ها رو شمردم...شب رو به صبح رسوندم تا به شهر تو رسیدم...

آفتابی که می تابید همون آفتاب همیشگی نبود...حتم دارم که درخشش و تلالوش مثه همیشه نبود...

لحظه ی دیدار... لحظه ی من .. لحظه ی تو...

وقتی به هتل رسیدیم...اونقدر پر انرژی بودم که نذاشتم مامان بیچاره یکم استراحت کنه...زود مخشو زدم که بابا رو بپیچونه تا من بتونم باهات قرار بذارم...

آخه وقت طلا بود...

بهت زنگ زدم..نه از کیلومتر ها فاصله...از چند تا خیابون اونطرف تر...

با هم قرار گذاشتیم..

دور میدون ولی عصر...

ساعت ۱۱:۳۰...اومدی...به محض اینکه تو ماشین نشستم...منصور خوند: شیرین تر ازین نیست...شیرین تر ازین یار...

خیلی خوشحال بودم..عین دیوونه ها...آخه دوباره..چشمم به چشم تو باز شده بود...

از هر دری صحبت کردیم...اما متوجه سرعت عقربه ها نبودیم...

با هم رفتیم یه کافی شاپ که بهار پارسال حسرت رفتنش به دلمون مونده بود...

اتفاقا یه عکس هم ازش دارم...

چه هوایی بود...چه روزی...چه آفتابی...

اما..مثل همیشه...وقت خداحافظی رسید...وقت رفتن..وقت دل کندن...وقت تسلیم سرنوشت شدن..

ته دلم امیدوار بودم که فردا هم بتونم ببینمت...واسه همون با دلی امیدوار ازت جدا شدم..

اون روز ظهر وقتی رسیدم هتل...انگار رو زمین نبودم..معلق..رو هوا...نمی دونم کجا سیر می کردم..

بعد از ظهر که خوابیدم...احساس کردم خوابم اونقدر سبک بوده که روحم از بدن جدا شده ...

عصر که شد با مامان رفتیم یه گشتی تو خیابونا زدیم..خرید کردیم...شب با بابا رفتیم شام خوردیم..و

اون موقع بود که فهمیدم یه روز تموم شده و یه روز باقی مونده...که هنوز هم مطمئن نبودم که بتونم ببینمت...

شب تو اتاق هتل...از پنجره خیابونو نگاه می کردم...رفتم از تو چمدونم دیوان حافظ رو بیارم که یهو صدای رعدوبرق..آسمونو لرزوند...

مگه میشه بهــــار..باشه..ما باشیم اما..بارون نباشه..

خدایا چه بارونی بود...تمام احساسی که اونشب داشتم...بوی بارون...تمامش اینجاس..انگار زمانی نگذشته...

نمیدونم کی از پشت پنجره کنار اومدم و کی خوابم برد...اما...دروازه های قصر پادشاه بسته شد و یه رویای دیگه هم به پایان خودش رسید...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 0:11  توسط من | 
 

 

و فکر کن چه تنهاست ماهی کوچک

اگر دچار آبی بی کران باشد...

 تا حالا تو زندگیم اینقدر احساس تنهایی نکرده بودم...آخه هر وقت دلم می گرفت می دونستم یه دلی هست که همیشه همراهمه...اما حالا به همراهی همسفرم شک کردم.فکر میکنم یه روزی برسه که منو دل مجبور شیم این راهو تنها طی کنیم.

احساس تنهایی سراغ همه میاد..حالا هم نو بت من شده.

هیچ حس امیدوار کننده ای ته دلم نیست.هیچ چیزی که یکم دلمو خوش کنه سراغم نمیاد.

اصلا هیچکی سراغم نمیاد چه برسه که بخواد رو چینی نازک تنهاییم ترک بندازه.

چقدر زندگی...اه..واش کن...مشکل زندگی نیست..مشکل خودمم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 3:37  توسط من | 
 

 زمستونه اما اولش رنگ بهار بود...ازینجا به بعدش پاییزیه...کاش دوباره بهار شه...

پاییز رفت. وقت رفتن دل تنگش نشدم...چون تنها نبودم...برای اولین بار  پاییز بود و تو بودی.

 امسال غربت رفتن پاییزو تو زمستون احساس کردم.  همون بعد ازظهری که دست گرمت رو از دست دادم. توی غروب پنج شنبه ای که باز مثه همیشه رنگ جدایی به خودش گرفته بود...

کاش می دونستی...

حرفی نزنم بهتره.

فقط اومدم یه سری بزنم که چینی نازک تنهاییم از غصه ی تنهایی ترک بر نداره.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1384ساعت 15:11  توسط من |