![]() |
![]() |
|
|
Love Story
Where do I begin to tell the story Where do I start She fills my heart How long does it last And she'll be there اینم از آهنگ ماندگار Love Story |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 20:13 توسط من |
|
|
اکنون جمال باغ بسی محنت آور است غمگین تر از غروب غم انگیز آذر است... از پشت پنجره که کنار اومدم...فهمیدم مدت زیادیه که چشام خیره به باغچه بوده و گذشت زمان رو حس نکردم...تو فصل پاییز یه چیزی رو خیلی دوست دارم...اینکه از داخل اتاق گرم...از پشت شیشه ی پنجره...وزش باد و تکون خوردن شاخه ها...پراکنده شدن برگ های بی جان روی زمین..و هر از گاهی جدا شدن یه برگ از شاخه رو نگاه کنم... تماشا کردن زیبایی های این فصل...هر سال برام حرف های تازه ای داره...هر وقت که به این منظره خیره میشم چیز جدیدی از راز و رمز این فصل پیدا می کنم...مثلا همین الان که بیرو ن رو نگاه می کردم...یه برگ روی شاخه بود...که هر چی باد این طرف و اونطرف می بردش...از شاخه جدا نمی شد ـــ با اینکه تو این فصل هیچ برگ سبزی نیست که زرد بشه اما رو زمین نیفته و آخرش تمام درختا بی برگ به استقبال زمستون میرن ـــ این برگ از شاخه دل نمی کند...همون لحظه یاد یه چیزی افتادم...یاد اینکه بعضی وقتا یه اتفاقاتی میفته که تو رو تا یه قدمی مرگ می بره... اما باز هم زنده میذاردت .درسته که آدما هم مثه برگا یه روزی همشون میریزن...اما وقتی هنوز زمان کنده شدنت نرسیده باشه...با هیچ باد و طوفانی از شاخه جدا نمی شی... البته بر عکسشم هست...بار ها تو فصل بهار فصلی که همه ی برگ ها جوون و شادابن...شاهد جدا شدن بعضی از برگ های سبز از شاخه می شیم...و این ریزش برگ خیلی غم انگیـــز تر از برگ ریزان پاییزه....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 19:21 توسط من |
|
|
یاد باد آن روزگاران یاد باد... دلم خیلی گرفته...ازین دنیا و اتفاق هایی که توش میفته بیزارم...ازینکه آدم از لحظه ی بعدش بی خبره حس تلخی سراسر وجودمو پر کرده...الان پی می برم که هیچی قابل پیش بینی نیست...اصلا نمی دونم حرفی که تو دلم هست چیه...هر چی هست اینا نیست...نمی دونم درونمو چطور توصیف کنم...اونقدر تو حالت بهت و تعجب و شوک و نگرانی و همه ی این حسا فرو رفتم که نمی دونم چمه...شدم مثه آدم های خواب زده...قبلا هم گفتم...وقتی می بینم یه وقتایی انجام هیچ کاری ازم ساخته نیست...احساس بیهودگی می کنم...وقتی میبینم که عزیز ترین کسم ...ولش کن...گفتنش چه فایده داره...مهم اینه که اینا حرفا اون چیزی نیست که در اعماق دلمه...خودمم نمی دونم دردم چیه...کاش خدا کمک کنه... فکر کن...یه خونه ی ماسه ای کنار ساحل می سازی...کلی واسش زحمت می کشی.. کلی رنج تحمل می کنی...اما اینبار خونه ی ماسه ایت لگد مال نمی شه...بلکه با یه نیروی قوی تر...طوریکه هیچ آدمی مقصر نیست...یه موج میاد و اون ماسه ها رو به همه طرف پراکنده می کنه...انگار نه انگار که چیزی ساخته بودی...نه.....حتی تصورش وحشتناکه...من می دونم..هیچ موجی ...هیــــــچ چیزی...قادر نیست همه چیز ما رو ازمون بگیره...مگر اینکه فقط خواست خدا باشه...اون موقست که دیگه کاری نمیشه کرد.. امروز...چهار آذر...تو بیست و دو سال و دو ماه و دو روزه شدی... قبل از اون اتفاق واسه امروز کلی نقشه داشتم..اما همه چی بهم ریخت... عزیزم...مهربونم... با تمام وجود دعا می کنم..تا دوباره سلامتی تو بدست بیاری... تو این وضع بدی که دارم...شاید یه تفال به حافظ بد نباشه...ببینیم خواجه چی می گه:
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت وندر آن برگ و نوا خوش ناله های زار داشت گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست گفت ما را جلوه ی معشوق در این کار داشت یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض پادشاهی بود کامران از گدایان عار داشت در نمیگیرد نیاز و ناز ما با حسن دوست خرم آن کز نازنینان بخت برخوردار داشت خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت گر مرید راه عشقی فکر بد نــــــامی نکن شیخ صنعان خرقه ی رهن خانه ی خمارداشت وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر ذکر تسبیح ملک در خانه ی زنار داشت چشم حـــافظ زیر بام قصر آن حورا سرشت شیوه ی جنات تجری تحتها الانهار داشت
امیـــدوارم خدا بخواد و ما رو دوباره به اون روزها برگردونه....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 15:43 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دکتر الهی قمشه ای آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
به یاد روزهایی که میمیرند سکوت می کنم تنها برایت آرزوی مرگ می کنم حضور خلوت انس سفری به درون خیال cul-de-sac خیال... تنهایی نمناک من |
|
RSS
|