![]() |
![]() |
|
|
چقدر خوبه که یه گوش شنوا همیشه هست..تا بشه باهاش درد دل کرد. فصل قشنگ پاییز ...ای خدا چی آفریدی...چقدر باد سردشو دوست دارم...آسمون ابریش...غروب هزار رنگش... زمین پر از برگش ...صدای کلاغاش...بوی چوب و برگ های سوختش... تمام اینها به دلم چنگ میندازن... وقتی به ماه آخرش می رسم...ازینکه بخوام ازین همه زیبایی خداحافظی کنم دلم بدجور می گیره...فقط می تونم بگم:
"تو ذهن کوچه های آشنایی پر شده از پاییـــــــز تن طلایی تو نیستی و وجودمو گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهــــایی"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 19:45 توسط من |
|
|
شنبه17 بهمن 83 نمی دونم بگم چه روز خوبی یا عجب روز تلخی...آخه امروز روز رفتن توست.... امروز تو میری..و منو تو شهر خودم غریب میذاری...امروز میری و باز دوباره زندگی همون جریان عادی و کسل کننده ی قبل رو از پیش می گیره..دوباره دل تنگی و تنهایی وجودمو پر می کنه... کاش چاره ی دیگه ای جز رفتن پیدا میشد... ساعت 9:30 همون جایی که دو روز قبل قرار گذاشته بودیم..با هم قرار گذاشتیم..هوا خیلی خیلی سرد بود، یادمه برف هم می بارید..جالب بود که هم آفتاب..هم بارون و هم برف رو کنار تو ..تو این سه،چهار روز تجربه کردم... باهم رفتیم زیست خاور ...کلی چرخیدیم ..رفتیم بستنی خوردیم..با هم mp3 playerگوش کردیم.. یه آهنگ بود که می خوند.."گفتم نرو،پر پر می شم".. و تو هم سرتو تکون می دادی و همراهیش می کردی..صدای خوندنت هنوز تو گوشم مثل همون روزه.. نمی دونم چرا به این قسمت رویا که رسیدم..زبونم بند اومده..آخه تمام احساس تلخی که اونروز به خاطر رفتن تو ،تو وجودم بود..الان به طرز قوی تری جون گرفته... بقیه وقتومون دنبال به کافی شاپ دنج گشتیم،که متاسفانه موفق نشدیم...تصمیم گرفتیم با تاکسی یکم دور بزنیم م بعدش ..دیگه از هم خداحافظی کنیم.. حالت هر دومون تو تاکسی خوب یادمه...هیچ کدوم نمی خواستیم حقیقتی که داشتیم بهش نزدیک می شدیمو قبول کنیم.. تا لحظه ی آخر دستت از دست من جدا نشد..به جایی که تو باید پیاده می شدی رسیدیم... پل استقلال... نمی دونم چرا آدم وقت خداحافظی که می رسه،بیشتر هول می کنه..من که اینطوری بودم..به جای اینکه به تو نگاه کنم..چشام یه طرف دیگه بود..آخه اگه تو چشات زل میزدم..اشکم سرازیر می شد.. بله..تموم شد..در ماشینو بستی.. و آخرین نگاه... من با ماشین دور شدم..دور و دورتر..برگشتم پشت سرمو نگاه کردم..تو داشتی آروم آروم از نظرم محو می شدی...تا اینکه ماشین پیچید و همه چیز تموم شد.. همون لحظه یه آهنگ از خواننده ی محبوبمون"رضا صادقی" نا خوداگاه رو لبم زمزمه شد: دیدمش..از دور که می رفت اشک سردی تو چشاش بود اون نمی خواست بره اما، زنجیر اجبار به پاش بود... می شنیدم هق هقشو که می گفت تا فردا بدرود لحظه های تلخی بود اما دل من منتظرش بود به سلامت ای همه کس میدونم که بر میگردی میدونم دلت همینجاست از دلم سفر نکردی خیلی زود رفت دم جاده اما من اونو می دیدم.. خداحافظ گفتنش رو خیلی روشن می شنیدم چند قدم مونده به بودن ذره ای نزدیک تر از من سر وعدمون نشستم تشنه ی به تو رسیدن بغض سردم نعره می زد خداحافظ عشق رویـــــا می مونم تا بر بگردی روی نیمکت لب دریا...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم آبان 1384ساعت 3:27 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دکتر الهی قمشه ای آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
به یاد روزهایی که میمیرند سکوت می کنم تنها برایت آرزوی مرگ می کنم حضور خلوت انس سفری به درون خیال cul-de-sac خیال... تنهایی نمناک من |
|
RSS
|