تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من

پنجشنبه، 15 بهمن 83

 

اونروز دومین پنجشنبه ی دل پذیری بود که می خواستم با تو بگذرونم.

قرار بود با هم بریم سینما،اونم یه فیلم کمدی که خودم قبلا دیده بودم و دوست داشتم لحظه های خنده دار اون فیلم رو یه بار دیگه با تو ببینم.(برای جلوگیری از تبلیغات از گفتن اسم فیلم معذورم)

مثل دیروز واسه ساعت 5 با هم قرار گذاشتیم.من دیر تر رسیدم و تو رو دیدم که از دور به سمت من می اومدی.تقریبا 2 ساعت تو سینما بودیم و باید بگم واقعا خوش گذشت. هوا فوق العاده سرد بود و ما رو وادار می کرد به یه جای گرم پناه ببریم، هرچند دو تاییمون ترجیح می دادیم  به جای اینکه بریم داخل یه کافی شاپ ، وقتمونو به قدم زدن بگذرونیم .

 زمان به سرعت ابر های بالای سرمون می گذشت. تصمیم گرفتیم دوباره به همون رستورانی که دیشب رفته بودیم بریم که اتفاقا با استقبال گرمی هم روبرو شدیم.

یادآوری اون ساعت ها با وجود احساس دلتنگی که الان دارم خیلی سخته. اگه بخوام باور کنم که دیدار دوباره  به آسونی پیش نمی یاد ،بغض امونم نمی ده. یادمه اونشب با هم راجع به وقت رفتن تو حرف زدیم و از اینکه دیدار قبلی 11 ماه پیش اتفاق افتاده بود.من به تو گفتم چطور تونستیم اینهمه صبر کنیم و تو به من گفتی" اون موقع اینجوری نبودیم..."

حرفت منو به فکر عمیقی فرو برد.یاد این افتادم که ایندفه که بری چه جوری تحمل کنم،

حالا که انگار تو هم فهمیدی موضوع نسبت به قبل جدی تر شده.

اون لحظه تمام غم های دنیا به دلم نشست از تصور رفتن تو و دوباره تنها شدن وحشت کردم. وقتی فکر می کنم می بینم دنیا چقدر به ما سخت گرفته...الان که دارم اون لحظه ها رو تعریف می کنم ،همه چیز مثل یه فیلم جلو چشممه.نگاهی که به من انداختی، که یه دنیا حرف توش بود...

بالاخره اون شب هم با لحظه های خاص خودش به پایان رسید و به ما این هشدار و داد که فقط یه روز باقی مونده.

به جمعه که هیچ امیدی نبود پس باید منتظر اومدن  شنبه می شدیم...

چه سخت بود که قبول کنیم تو یه شهریم اما باید یه روز رو بدون هم بگذرونیم.اونم جمعه که از همه ی روزهای هفته دلگیر تره...

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1384ساعت 2:31  توسط من | 

چهارشنبه،14بهمن83

 

صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم ،یه خانومی بود که اسم منو گفت و با من کار داشت.وقتی گفتم خودم هستم ،از من پرسید که کیف پولمو گم کردم؟ منم گفتم نه،اما یهو گفتم اجازه بده برم نگاه کنم.

بله کیفم گم شده بود و همین خانوم پیداش کرده بود.آدرس خونشو داد تا برم کیفو بگیرم.وقتی جریان واسه تو تعریف کردم ،قرار شد با هم بریم .خیلی خوشحال بودم.ازینکه تو همراهم بودی،و من مجبور نبودم تنها برم ،احساس شیرینی داشتم که هیچ وقت قبلا تجربش نکرده بود.با خودم فکر می کردم ،خوب ..چه عجب ما هم بالاخره یه کم شبیه بقیه ی آدما شدیم.نمی دونم  این چیزی که دارم می گم دقیقا همون احساسه ،یا اینکه نتونستم درست بیانش کنم.بهر حال یه حس تازه، درونمو پر کرده بود.

 

عصر ساعت 5 با هم قرار گذاشتیم.ایندفه تو زود تر رسیده بودی و از دور منو می دیدی.

هوا نسبت به دیروز بهتر شده بود اما یه نم بارون می بارید.مسیر میدون تقی آباد تا تقریبا ته خیابون کوهسنگی رو با هم پیاده رفتیم تا به خونه ی اون خانوم رسیدیم.یادمه تو راه کلی با هم گفتیم و خندیدیم و مدام سر بسر هم گذاشتیم.وقتی رفتم پیش خانومه واسم جریان رو تعریف کرد که چطور شماره ی تلفن منو پیدا کرده و اینجور مشخص شد که کیف پیش یکی از استادای کلاس زبانمه. قرار شد بریم و کیف بگیریم.خلاصه مسیر کوهسنگی تا کلاسو با تاکسی و کمی هم پیاده رفتیم .وقتی هم که رسیدیم تو رفتی تا کیفو بگیری.

مدتی که رفته بودی و من منتظرت بودم خیلی احساس خوبی داشتم.چه انتظار دلچسبی بود.می دونستم که جای دوری نرفتی و زود زود برمی گردی.از اون طرف خیابون که می اومدی با اشتیاق نگاهت می کردم تا اینکه نزدیکم اومدی و کیفو بهم دادی.گم شدن کیف بهانه ای بود تا خاطره ی اونروز رو واسمون بسازه.بعد از اون به یه کافی شاپ رفتیم تا از هوای سرد در امان باشیم.بارون تندی می بارید.بعد از کافی شاپ ،چون هنوز وقت داشتیم و من نمی خواستم زود برم خونه ،تصمیم گرفتیم بریم شام بخوریم.تصویر مدتی که کنار خیابون ،تو اون بارون تند منتظر تاکسی بودیم جلو چشممه.دست همو محکم گرفته بودیم و از سرما می لرزیدیم.بالاخره به رستورانی رسیدیم که من آروز داشتم با هم به اونجا بریم.(البته اسمشو نمی گم چون جزء اسرار ه)لحظه هایی که اونجا با هم داشتیم قابل وصف نیست اما می تونم بگم بهترین خاطراتمونو از همون رستوران داریم.

وقت پایان اون شب هم نزدیک بود.ساعت نزدیک 9 شده بود و من مجبور بودم که برم.

خداحافظی با امید دیدار دوباره اونم دیداری که می دونستیم زود فرا می رسه غم انگیز نبود اما سخت بود.خیلی سخت...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مهر 1384ساعت 12:23  توسط من | 
 

           آنکس که درد عشق بداند

           اشکی بر این سخن بفشاند:

    

           این سان که ذره های دل بی قرار من

            سر در کمند عشق تو ، جان در هوای توست

            شاید محال نیست که بعد از هزار سال،

           روزی غبار ما را ، آشفته پوی باد

           در دور دست دشتی از دیده ها نهان

           بر برگ ارغوانی

                                -پیچیده با خـــــزان-

                 یا پای جویباری ،

                                      -چون اشک ما روان-

           

             پهلوی یکدگر بنشاند!

             ما را به هم برسانــــد!

 

         "فریدون مشیری"

        

        

 

 

        

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 12:31  توسط من | 
 

   دلم گرفته است

   دلم گرفته است

                     به ایوان می روم و انگشتانم را

                     بر پوست کشیده ی شب می کشم

                    

  چراغ های رابطه تاریکند

  چراغ های رابطه تاریکند

                 کسی مرا به آفتاب

                  معرفی نخواهد کرد

                                          کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

   پــــــــرواز را به خاطر بسپار

   پرنده مردنی ست...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 16:15  توسط من | 

یازده ماه بعد،دوشنبه12 بهمن 83

خدایا،این مدت طولانی در تنهایی و دل تنگی گذشت ،تا به این شب عزیز رسید.

تو اتاقم تنها نشسته بودم.که یهو تلفن زنگ زد.خواهرم گوشی رو برداشت ،اما قطع شده بود.شماره ی تو بود. بهت زنگ زدم .دو تاییمون تو پوستمون نمی گنجیدیم.آخه تو ،تو قطار بودی . قطاری که به سمت من حرکت می کرد. چه احساس خوبیه وقتی آدم می دونه بهانه ی دل تنگیش داره از راه میرسه.

اون شب با هیجان خاصی خوابیدم. هیجانی که یه بار دیگه،یعنی یازده ماه پیش اومده بود سراغم. شوق دیدار تو تمام وجودمو پر کرده بود.

سه شنبه، 13بهمن 83

یه صبح زمستونی آغاز شده بود. اما نه یه صبح عادی . اینبار خورشید واسه من و تو طلوع کرده بود.هرچند هوا خیلی سرد بود ،اما آفتاب کمرنگ زمستونی،برای من  فوق العاده لطیف و روحنواز به نظر می رسید.

ساعت 8 بهت زنگ زدم.چقدر ازینکه تو هم به اندازه ی من خوشحال بودی،دلم شاد بود. مشغول خوردن صبحونه بودی. واسم تعریف کردی که ساعت 4 صبح رسیدین و یه زیارت دل چسب نصیبتون شده.

قرار بود صبح ها همراه گروه باشی و عصرا ...

اونروزصبح ، با اینکه می دونستم واسه عصر با هم قرار می ذاریم ،نتونستم تو خونه دووم بیارم . از خونه زدم بیرون. چقدر قدم زدن تو خیابونای شهرم واسم شیرین بود،چون می دونستم این شهر یه مهمون عزیز داره.

ظهرکه اومدم خونه، خواهرم و برادرم برای ثبت نام عازم سفر بودن. من و تو در تعطیلات یبن ترم به سر می بردیم. عجب تعطیلاتی.

ساعت 2 بعد از ظهر بهت زنگ زدم و کاری که هر دومون منتظر انجامش بودیم رو، انجام دادم. قرار شد ساعت 5/5 ، چهار راه بهار همدیگرو ببینیم.

چقدر زمان منت به سرم گذاشت تا رسید به وقت موعود.

سر چهار راه جلو ی یه طلا فروشی منتظر اومدنت بودم،که دیدم از دور داری میای. چقدر لذت بخش بود ،چون درست مثه دیدار اول، تو با نگاهت دنبال من می گشتی و من  زود تر تو رو دیدم. نا خودآگاه لبم به خنده باز شده بود،شاید اگه یه نفر منو تنهایی در حال خنده میدید شک نمی کرد که دیوونه ام.(همونطور که همین الان به یاد اونروز نیشم باز شد)

بالاخره منو دیدی...

با هم وارد یه کافی شاپ شدیم.حدود چهل دقیقه اونجا بودیم.بعدش تصمیم گرفتیم بریم قدم بزنیم،کاری که واسه  اولین بار می خواستیم انجام بدیم. چه لحظه های شیرینی بود کنار تو قدم زدن.

اونقدر راه رفتیم تا به هتل هما رسیدیم. تو محوطه هتل یه نیمکت از دور ما رو به  سمت خودش دعوت می کرد.وقتی نشستیم ،از هر دری با هم حرف زدیم .تو از خودت می گفتی و من گوش میکردم. با mp3 player

یه آهنگ قشنگ از رضا صادقی واسم گذاشتی که حرف نداشت.

((گفتم شاید ندیدنت از خاطرت دورم کنه       دیدم ندیدنت فقط می تونه که کورم کنه))

زمان به سرعت می گذشت.نزدیک ساعت 8:30  شب بود که کم کم احساس کردم باید برم خونه. یادمه چقدراون شب هوا سرد شده بود. دستام از سرما حس نداشت اما تو دست منو محکم گرفته بودی تا احساس سرما نکنم.

مهربونی قلبت از گرمای دستات پیدا بود، چون اون سرمای سوزناک هم نتونسته بود دست تو رو سرد کنه.

مسیر هتل هما تا میدون جانباز  رو همچنان قدم زنان به انتها رسوندیم.دیگه وقتش رسیده بود ازهم خداحافظی کنیم.

خداحافظی کردن سخت بود ،اما امید دیدار دوباره ،به من قوت قلب می داد.آخه قرار بود تا شنبه پیشم بمونی.

بالاخره خداحافظی کردیم.تو از یه سمت و من از سمت دیگه براه افتادیم.(ناگفته نمونه که کلی هم الاف تاکسی شدیم)

بله.اون شب هم تموم شد.حالا تعداد رویا هام به عدد 2 رسیده بود.

شب وقتی رسیدم خونه هم خوشحال بودم هم ناراحت.

خوشحال ،چون لحظه های شیرینی رو با تو گذرونده بودم و ناراحت ازینکه می دونستم فرشته ی مهربون فرصت زیادی به ما نداده...

شب با مرور دقیقه های اون روز بعد ازظهر،به خواب رفتم .یه خواب راحت.مثل خواب یه نوزاد که از غم دنیا ،از سختی هاش و از تلخی هاش هیچی متوجه نمیشه.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 21:34  توسط من | 

 

 

  لبخند زدی و آسمان آبی شد

                             

                    شب های قشنگ مهر مهتابی شد

 

      پروانه پس از تولـــــــد زیبایت

                               

                     تا آخر عمر غرق بی تابی شد....

 

 

 

    

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 15:47  توسط من |