![]() |
![]() |
|
|
ای پادشه خوبان داد از غم تنهــــــایی دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 2:24 توسط من |
|
|
می دونی چی آزارم میده؟ می دونی قلبم از چی شکسته؟ نه،نمی تونی حدس بزنی... اون نه بی وفاست نه خیانت کرده...نه فریبم داده نه از دوست داشتنم سوء استفاده کرده... قلب من به خاطر این شکسته که نتونستم در بدترین شرایط زندگیش...واسش انگیزه ای برای ادامه دادن باشم.. نتونستم کاری کنم تا منو بهانه ی زندگیش بدونه...بودن من ، دوست داشتن من اونو به زندگی دلگرم نکرده...عشق من نتونسته تو بدترین لحظه ها به آینده امیدوارش کنه... من نتونستم نگاه اونو نسبت به سختی های زندگی عوض کنم...بودن من هیچ ثمری نداشته...پذیرفتنش خیلی سخته...خیلی زیاد... نگاه کن به غم درون دیده ام نگاه کن به چشم من...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 0:27 توسط من |
|
|
تو تهران نیستی؟!...یعنی تمام خیالاتی که داشتم همش بی خود بود؟ ...نه،نبود..تو به من گفتی هرجای دنیا هم که باشی برای دیدن من، خودتو می رسونی..وای، این بهترین جمله واسه آروم کردن من بود،که تو گفتی. امروز چهارشنبه ست..ما به هم قول دادیم هر طور شده فردا بتونیم همدیگرو ببینیم..می دونستم چهارشنبه بعدازظهر می رسی تهران،اونروز عصر وقتی تو خیابونا قدم می زدم دیگه کاملا مطمئن بودم که یه جایی همین نزدیکیا..آره فقط چند تا خیابون اونطرف تر ، تو رو میشه پیدا کرد و تمام ساعات اونروز همین طوری گذشت. پنجشنبه 20 فروردین 83 اگه بگم دیشب یکی از راحت ترین و بی دغدغه ترین شب های زندگیم بود،باور می کنی؟ اونقدر راحت خوابیدم که اصلا نفهمیدم کی صبح شد...ساعت 9:30 به تو زنگ زدم و با مامان و خواهرم از خونه زدیم بیرون . مامان که همه چیزو می دونست..پس دیگه جای نگرانی نبود.نزدیک ساعت 10 بود که ما به میدون ونک رسیدیم و قرار شد تو خودتو برسونی.. ای خدا قربونت برم با این ترافیکهای تهران..ساعت 10:40 تو رسیدی..زنگ زدی و پرسیدی که کجام..(همین الان که دارم اینا رو می نویسم،درست مثل همون روز دستام داره کم کم یخ می زنه) از دور وارد کوچه شدی.. وقتی از ماشینت پیاده شدی دیدمت..با چشمات داشتی دنبال من می گشتی اما نمی دونستی من زود تر از تو دارم تو رو می بینم،خیلی کیف داشت..بله..بالاخره چشمت افتاد طرفی که من وایساده بودم..خدایا ،کی میتونه حال و هوای اون لحظه رو بنویسه...باید بگم خوشحالی تمام وجودمو پر کرده بود.بعد از یه سلام و احوال پرسی گرم ،رفتیم تو ماشین نشستیم و من گفتم که تا ساعت 1 میتونیم با هم باشیم.. یکم گذشت و تو شروع کردی به صحبت کردن ،ازینکه بد شانسی آوردیم و امروز یه کاری رو حتما باید انجام بدی..چهرت یادم نمیره..خیلی حالت گرفته بود. آخه به جای اینکه ،بعد از عمری که همدیگرو دیدیم ،بریم یه جای ساکت و آروم.مجبور بودیم بریم ترمینال جنوب..تا تو یه چیزیو به اتوبوس برسونی.. هر چی بهت می گفتم من ناراحت نیستم،باور نمی کردی...اما حقیقت این بود که واسه من مهم اینه که با تو باشم..هر جا در هر شرایطی..چه تو ترافیک ،چه توی یه کافی شاپ..هیچ فرقی نمی کرد. اصلا ما که همه چیمون با بقیه فرق داره ،بذار اولین روز دیدارمون هم ،یه جورایی فرق داشته باشه... اونروز ظهر پنج شنبه تهران شلوغ رو یادم نمیره..اونقدر از کوچه و پس کوچه رفتی تا به ترافیک نخوریم .چقدر دقیقه ها با عجله از کنار هم می گذشتند.درست بر عکس ما که بیشتر دوست داشتیم عقربه ها یه جایی گیر کنن..اما چه فایده که گذر زمان واسه هیچ کس صبر نمی کنه..همونطور مسیر خودشو می ره تا به آخر خطش برسه..بله..زمان اونقدر سریع گذشت که نفهمیدم چطور رسیدیم به میدون ولی عصر..اونجا با مامان قرار داشتم و دیگه لحظه ی خداحافظی داشت فرا می رسید. باید یه اعترافی بکنم،الان می فهمم که اونروز موقع خداحافظی ، اصلا نمی فهمیدم چه بلایی داره سرم میاد،نمی فهمیدم لحظه هایی که دو سال انتظار رسیدنشونو می کشیدم دارن یه آخر می رسن.خیلی آسون کلمه ی خداحافظ رو به زبون آوردم و پیاده شدم...اون صحنه هیچ وقت از ذهنم نمی ره.وقتی پیاده شدم تو مشغول دور زدن بودی و من داشتم نگاهت می کردم..تا اینکه دور شدی..دور تر و دور تر. با اینکه می دونستم تو یه شهریم ،به هم نزدیکیم،اما می فهمیدم رویا داره تموم می شه.می دیدم که همه چیز داره به شکل عادیش برمی گرده. ساعت 8 شب بلیط برگشت داشتیم..ظهر بعد از ناهار به خواب عمیقی فرو رفتم،شاید برای فرار از حقیقت تلخ رفتن ،خواب بهترین کار بود. وقتی بیدار شدم،بقیه در حال جمع کردن وسایل بودن که یهو چشمم افتاد به کیفم.بازش کردم.یه یادگاری خوشگل و خوشرنگ به من داده بودی . یه قلب ناز. ساعت 8 جیغ غم انگیز قطار منو به خودم آورد. حالا ،هر لحظه و هر قدم از تو دور می شدم. .. اما حالا یه روز در تقویم زندگیم وجود داشت که بوی با تو بودن داشت،این تنها چیزی بود که به من قوت قلب می داد تا بتونم این مسیر تلخ بازگشت رو تحمل کنم. راستی بعد از اون دیدار ما به هم قول دادیم که دیگه هیچ وقت بی خبر کاری نکنیم... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 1:19 توسط من |
|
|
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست که در انتهای صمیمیت حزن می روید. در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن ادراک تنهایی یک کوچه تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من من حجم تو را پیش بینی نمی کرد. و خاصیت عشق اینست. کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم ، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین، عقربک های فواره در صفحه ی ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 12:30 توسط من |
|
|
پیش درآمد: ((می خوام یه تحولی به بلاگم بدم..نه تحول نه. می خوام خاطرات شیرینی که با تو داشتم رو اینجا بنویسم...آخه قراره اینجا بین منو دلم..هیچ پرده ای نباشه...پس می خوام حرف هایی رو بنویسم که همیشه تو ذهنم مثه یه داستان شکل می گیرن...دوست دارم..اون ده روز خاطره انگیز رو یه بار دیگه واسه خودمون تعریف کنم..))
دوشنبه..17 فروردین ماه سال 83 بله ، بالاخره فرصتی که 2 سال منتظربدست آوردنش بودم رسید..از مرداد 81 تو رو می شناسم...قبل ازینکه خطوط چهرتو بشناسم...با روحت آشنا شدم...با خلق و خوت..با روحیاتت..هیچ وقت تو زندگیم یه نفرو اینقدر با خودم راحت نمی دیدم...شاید اگه الان اسم یه فیلم رو روی دوستیمون بذارم بد نباشه..می دونی چی؟ خیلی دور-خیلی نزدیک آره خیلی دور...همون قدر دور ، که اینقدر نزدیک واسه ساعت 7 بعد از ظهر بلیط قطار داشتیم..بابا ، مامان ، خواهرم و من.. قطار فریادی از خوشحالی سر داد و به مقصد تهران از جا کنده شد...چطور می تونستم خوشحال نباشم..هر لحظه و هر قدم به شهری نزدیک می شدم که تو رو داشت..کسی که هیج جای دیگه پیداش نکرده بودم...کسی که اهل دل بود..اهل دل خودم...به قول شاعر" هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی..که بداند غم دل تنگی و تنهایی من"..اما تو از فرسنگ ها فاصله، عجیب به قلبم راه پیدا کردی.. شب توی قطار حال و هوای عجیبی داشتم...عجیب و تازه..احساسی که هیچ وقت نداشتم...خوب بالاخره به لطف خدا داشت نوبت ما می رسید..نوبت عاشقی... صبح سه شنبه ساعت 8 قطار خسته از راه ...نفس راحتی کشید و ما رو سپرد دست خدا. باورم نمی شه..این آسمون..همون آبی بلندی که تو همیشه بهش نگاه می کنی..یعنی بالاخره روزی رسید که آسمون واسمون یکی بشه... تمام روز سه شنبه بدون اینکه تماسی با تو داشته باشم سپری شد...دل خوش به این بودم که ازم دور نیستی و می تونم راحت پیدات کنم...خوشحال بودم ازینکه دیگه بین آدما دنبال دو چشم آشنا گشتن کار بیهوده ای نیست..شب با تمام غربتی که در دلم احساس کردم سپری شد..آخه یه روز گذشت اما نتونستم..نتونستم کاری که دلم می خواد و انجامش بدم.. قربون حضرت معصومه(س) برم که هوای زیارتشو انداخت تو دل مامان و بابا...اینجوری یه نصفه روز کامل مال خودمون بود..منو خواهرم..حالا با خیال راحت می تونستم تو رو ببینم.. صبح چهارشنبه، صدای تو ، توی گوشی تلفن پیچید...چقدر منتظر دیدن عکس العملت بودم...وااااااااای...چقدر ناراحت شدی...می خواستی سرم فریاد بزنی که چرا بی خبر اومدم..آخه این که اینقدر ناراحتی نداشت می خواستم سورپرایزت کنم..اما نه انگار موضوع به این آسونیا نیست.. خدای من..تو تهران نیستی؟؟ (اجازه میدی بقیه شو بعدا بنویسم؟) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 2:39 توسط من |
|
|
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد نگا رمن که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد به بوی او دل بیمار عاشقان چو صبا فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد به صدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد کرشمه ی تو شرابی به عاشقان پیمود که علم بی خبر افتاد و عقل بی حس شد ز راه میکده یاران عنان بگردانید چراکه حافظ ازین راه رفت و مفلس شد "این غزل رو به مناسبت عید مبعث به همه ی دوستانم تقدیم می کنم" |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم شهریور 1384ساعت 0:51 توسط من |
|
|
نظرت در مورد گذاشتن و رفتن چیه؟..فکر می کنی اون کسی که مجبور بره بیشتر بهش سخت می گذره یا اون کسی که می مونه تنها، با ذهنی سرشار از خاطره؟ می دونم هر دوش سخته..هم دل کندن و رفتن..هم تنها به جا موندن اینو گفتم چون دو تاییشو تجربه کردم...هر کدومشون لحظه هایی دارن که اوج تلخی رو می رسونه...هر دوشون..در یک لحظه می تونن بهت بفهمونن که در انجام یه سری کارها هیـــــــــــچ اراده ای از تو کارساز نیست...اون موقست که احساس ضعف عجیبی تمام وجودتو فرا می گیره...احساس نا توانی ازین که در برابر جبر روزگار هیچ کاری ازت ساخته نیست،داغونت می کنه... اون لحظه اس که کوه کندن به نظرت خیلی آسون تر از دل کندن میاد... لحظه ای که قراره هوایی که ازش تنفس می کردی عوض شه...لحظه ای که باید تمام تلاشتو بکنی تا همه ی خاطراتت رو مثل یه فیلم ضبط کنی.. وقتی از دور به خودمون نگاه می کنم..میبینم که چه درد بزرگی رو متحمل شدیم و چه صبری داریم...نمی خوام یکه به قاضی برم و به خودمون حق بدم..اما اگه بشینم و واست تعریف کنم شاید باور نکنی که شیرین ترین لحظه های زندگیمو تو ده روز..آره فقط ده روز جا دادم...لحظه هایی که همیشه آرزوی تکرارشونو دارم.. آخه به جز ما سه نفر (او ، خدا و من) کی می دونه که چی کشیدیم...کجای دنیا دو نفر پیدا می شن که به استقبال چهارمین پاییز آشنایی شون برن، اما هنوز از این فصل زیبا خاطره ای مشترک نداشته باشن؟ نمی خوام حرفام رنگ نا امیدی داشته باشن چون اگه امید نبود،تا اینجا دووم نمی آوردم... همیشه فاصله ای هست اگرچه منحنی آب بالش خوبیست برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر همیشه فاصله ای هست، دچار باید بود وگر نه زمزمه حیرت، میان دو حرف حرام خواهد شد و عشق صدای فاصله هاست. صدای فاصله هایی که غرق ابهامند... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 16:14 توسط من |
|
|
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید هرچند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد
کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 23:33 توسط من |
|
|
تا حالا به فلسفه ی زندگی خودت فکر کردی؟...به اینکه چی تو رو هل میده به جلو؟اصلا زندگی میکنی یا فقط زنده ای؟ بعضی چیزا هست که آدم تا وقتی از دستشون نده قدرشونو نمیدونه..اما بعضی چیزا هم هست که فقط وقتی داریشون میتونی درک کنی که واقعا چی داری...مثل احساسی که من دارم..حسی که همیشه آرزوی داشتنشو داشتم..حسی که می دونستم با لاخره یه روز میاد سراغم..به گذشته که برمیگردم..فرق زنده بودن..با زندگی کردنو می فهمم.. می فهمم که حالا زندگی می کنم و قبلا فقط زنده بودم. حالا می تونم بفهمم که گاهی وقتا یک دقیقه چقدر طولانی به نظر می رسه و گاهی وقتا چند ساعت مثل پلک زدن کوتاه می شه... حالا شمردن روزا یا شمردن ماه ها شده بخشی از زندگیم.. انتظار و دل تنگی رو به معنی واقعی کلمه درک میکنم. مدت زیادیه که خیلی از چیزا واسم معنی خاصی پیدا کردن... حتی خودم رو طور دیگه ای می بینم..شاید مناسب تر باشه که بگم خودم رو بهتر میشناسم..هم بدی هام..و هم خوبی هامو(هرچند اگه کم باشن)...خلاصه به این اعتقاد رسیدم که عشق تنها احساسیه که می تونه کمکت کنه تا خودت رو بهتر بشناسی... بی تو یه عمری بود زنده بودم..با تو دونستم که زندگی هست... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 21:37 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دکتر الهی قمشه ای آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
به یاد روزهایی که میمیرند سکوت می کنم تنها برایت آرزوی مرگ می کنم حضور خلوت انس سفری به درون خیال cul-de-sac خیال... تنهایی نمناک من |
|
RSS
|