![]() |
![]() |
|
|
اندک اندک جمع مستان می رسند اندک اندک می پرستان می رسند
دل نوازان ناز نازان در رهند گلعذاران از گلستان می رسند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:8 توسط من |
|
|
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی من از آن روز که در بنــــــد تو ام آزادم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 23:29 توسط من |
|
|
تنها برایم آرزوی مرگ کنید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 19:21 توسط من |
|
|
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 17:43 توسط من |
|
|
تو راست میگی انگار تازه چشم باز کردم و فهمیدم کجام شاید من دیر دچار این تلنگر شدم و به قول تو هنوز تجربه های بیشتری خواهد بود تا پوستم رو کلفت کنه خدا ، تو تنهام نذار و او رو برام نگه دار...
پ.ن: یه هفته دیگه تولدته...باورت میشه؟ این هشتمین ساله...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:35 توسط من |
|
|
سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:56 توسط من |
|
|
شانس واقعیت یا خرافات؟
that's the HELL question
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:49 توسط من |
|
|
دیدم که پوست تنم از ا ن ب س ا ط عشق ترک می خورد..
فروغ. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 15:32 توسط من |
|
|
چرا دیگه به اینجا سر نمی زنی؟ یا اگه میای رد پایی از خودت نمی ذاری... حتی واسه تولد اینجا هم نیومدی.. حق دارم برنجم؟
پ.ن. چینی نازک تنهایی من واقعا دلگیر شده...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 21:58 توسط من |
|
|
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند. آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند... ...و عاشق هم شدند. کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد، و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم. بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم» کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی.» بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل هوا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود. کرم گفت:«تو زیر قولت زدی» بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم... ...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم. قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.» بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها، دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود. کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.» بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم... من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.» کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را... این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد. درست مثل دنیا که تغییر می کند. دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند، او دم نداشت.
کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
«آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
یک شب گرم و مهتابی، کرم از خواب بیدار شد. آسمان عوض شده بود، درخت ها عوض شده بودند همه چیز عوض شده بود... اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
بال هایش را خشک کرد. بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟» قورباغه جهید بالا و او را بلعید ، و درسته قورتش داد.
و حالا قورباغه آنجا منتظر است... ...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند... ...نمی داند که کجا رفته.
جی آنه ویلیس
پ.ن: تولد اینجا مبارک...چهار ساله شد...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:40 توسط من |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دکتر الهی قمشه ای آوای آزاد آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
به یاد روزهایی که میمیرند سکوت می کنم تنها برایت آرزوی مرگ می کنم حضور خلوت انس سفری به درون خیال cul-de-sac خیال... تنهایی نمناک من |
|
RSS
|