تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من

 

 

 

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن

هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز، در انواع نعمت ها و ناز،

شب بتی چون ماه در بر داشتن.

صبح از بام جهان چون آفتاب،

روی گیتی را منور داشتن.

شامگه چون ماه رویا آفرین

ناز بر افلاک و اختر داشتن!

چون صبا در «مزرع سبز فلک»

بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن،

شوکت و فر سکندر داشتن.

تا ابد در اوج قدرت زیستن،

ملک هستی را مسخر داشتن.

 

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است

لذت یک لحظه: مادر داشتن...

 

 

 

 فریدون مشیری

 

  عمر همه ی مادران به بلندای مقامشان باد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:49  توسط من | 
 

 

 

   من هم مرتعشم...

   خیلی وقته.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 0:22  توسط من | 
 

 

 

 

چه کسی باور کرد؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 14:49  توسط من | 

 

 

 

سخته....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:30  توسط من | 

 

 

 

چه کسی بود صدا زد سهراب...

 

یکم اردیبهشت گرامی باد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 15:9  توسط من | 

 

 

سال ۸۸ مبارک

رسیدن به آرزوها رو در این سال برای همه آرزو دارم

 

 

پ.ن:دل تنگی ها سر به افلاک کشید..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 12:30  توسط من | 
 

 

 

ما عاشق شدیم

و نمی دانستیم

تقدیر محتوم

ما را به دوری و دیری

محکوم می کند....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 13:42  توسط من | 
 

حالا می فهمم کلمه ها تو بیان احساس آدم چقدر محدود و نا توانن..

داغونم علی...داغون.

هوای تنفس ندارم.

تا وقتی رسیدم چیزی از ناخنام و پوست لبم نموند...

چه خوبه که ریختم رو نمی بینی...

حتی حوصله ی تایپ کردن هم ندارم...

افسوس...فقط همین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 13:16  توسط من | 
 

 

راسته که میگن آدما خودشونو تو عصبانیت نشون میدن و حرف دلشون رو می زنن.

و راسته که میگن هر کس خودش باید ارزش خودشو حفظ کنه که دیگران لگد مالش نکنن....و این "دیگران" حتی می تونه نزدیکترین کست باشه.

"سه هفته پیش هجده آیان تو گفتگو" حقیقت مثل پتک خورد تو سرم. حقیقتی که از اون روز تا حالا مثل یه کابوس تمام زندگیمو احاطه کرده و صحتش روز به روز داره بهم ثابت میشه...

آره...من خودم خودمو خراب کردم.با احساساتی بودنم با کم طاقتی هام با بی ارادگیم با عشقی که نتونستم افسارشو به دست بگیرم و حالا اون افسار منو گرقته ...با همه ی اینا به تو ثابت کردم که نمی تونم زندگیمو بدون تو معنی کنم.

...تو خیلی خوب منو شناختی.من اگه رفتنی بودم همونجا که بهت التماس می کردم و می گفتم اگه تو تمام زندگیم یه بار بهت احتیاج داشته باشم همین حالاست و تو به هر دلیلی به من "نه" گقتی، باید می رفتم. به قول تو من اگه رفتنی بودم اونهمه پای تلفن التماس نمی کردم...

              ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 راستی این تو بودی که نگران لاغری بیش از حد من بودی؟ این تو بودی که گفتی دیگه هیچ وقت تنهات نمی ذارم؟ این تو بودی که...

یادته اون روزهای دور- که نه انگار زیاد هم دور نیست آره همین مهر امسال-...بهم گفتی"هیچ چیز ارزش ناراحت کردن عشق منو نداره"؟حالا بی تعارف بگو به من، کجای این جمله نقض شده که وقتی ظهر بهت گفتم خیلی داغونم در جواب حرف هایی که نصفه موند گفتی حوصله ی بحث ندارم؟اصلا خیلی داغون میدونی یعنی چی؟ یا اینم واست عادی شده؟ یا ...

 

یه وقتایی...یه بومرنگ رو که پرت می کنی دیگه هیچ وقت بر نمی گرده پیشت...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 17:56  توسط من | 
 

 

...چشم من چشمه ي زاينده ي اشک
گونه ام بستر رود
کاشکي همچو حبابي بر آب
در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاکستري بي باران پوشانده
آسمان را يکسر
ابر خاکستري بي باران دلگير است
و سکوت تو پس پرده ي خاکستري سرد کدورت افسوس

 سخت دلگيرتر است

شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد کدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاکستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته ...

 

(ح.مصدق)

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:22  توسط من |