تبليغاتX
چینی نازک تنهایی من



دل من یه روز به دریا زد و رفت

پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرار ور کشید

آستین همت بالا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد

نامه ی فردا ها رو تا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودند

خودشو تو مرده ها جا زد و رفت


هوای تازه دلش می خواست ولی

آخرش توی غبارا زد و رفت...

دنبال کلید خوشبختی می گشت

قفلی هم به روی قفل ها زد و رفت...






+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 21:38  توسط من | 
در‏ ‏خرابات‏ ‏مغان؛‏ ‏نور‏ ‏خدا‏ ‏مي‏ ‏بينم
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 20:51  توسط من | 


از شبی که نطفه ی غم رو تو وجودم بستی نه ماه گذشت.

این بارٍ غم، بارٍ شیشه نبود.

سرب بود.

روز به روز سنگین ترم کرد.

روز به روز، هفته به هفته

راه رفتنم سخت شد، نفس کشیدنم سخت تر.

تو تمام این نه ماه، چه شبایی که با خیال راحت خوابیدی و من ...

رنج به جون کشیدن این جنین سربیٍ غمناک نگذاشت شبی بدون اشک بخوابم.

و تو مثل همه ی پدرهای بی خیال و رهگذر ، به زندگیت ادامه دادی و من با لگدپرونی های فرزندی که تو ،

تو وجودم گذاشتی چه شب ها که...

تا امشب...

که درد به اوج رسید.

حاصل نه سال- که بهترین دوران زندگی هر کسی میتونه باشه- بعد از نه ماه متولد شد.

و این تازه اول ماجرای منه.

و این به یاد موندنی ترین یادگاری از تو ... که باید بزرگش کنم.

فرزندی که قرار بود به من بدی.

اسمشو چی میذاری...؟




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 21:52  توسط من | 

 

 

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم                  چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم
غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم                 به شهر خود روم و شهریار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم                     ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پیداست باری آن اولی            که روز واقعه پیش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بی‌سامان       گرم بود گله‌ای رازدار خود باشم
همیشه پیشه من عاشقی و رندی بود          دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ             وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 1:39  توسط من | 
تلاشم در بدترین شرایط روحی ... به بار نشست.

ایمان دارم که با خدا، همه چیز ممکن.

هر وقت تلاشی کردم و به نتیجه نرسیدم...پی بردم که خدا اونجا نبود.

خدا همیشه هست...اما یه وقتایی باهات راه نمیاد تا از مسیرش منحرف نشی و مجبور بشی به طرفش برگردی...

خدایا  ازت ممنونم به خاطر خیلی از جاهایی که به ظاهر باهام راه نیومدی...

هیچ وقت نذاشتی گم بشم.

امروز ، خوشبخت ترین مخلوق تو منم...





+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 2:52  توسط من | 
 

 

حالا دیگه شک دارم که مناسبات این روز رو دوست داشته باشم یا نه.

بهر حال ، عاقبت این شد!

الخیر فی ما وقع...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 3:18  توسط من | 
 

 

واسه اینکه از تو دورم

به تو مدیونم

واسه کشتن غرورم

به تو مدیونم

تو که حرمت شکستی، پای عهدت ننشستی

گرچه بازم تو نیازم لحظه هامو بد می بازم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

واسه این چشای خیسم

به تو مدیونم

اینکه از غم می نویسم

به تو مدیونم

اینکه بی جونم و سردم

اینکه بی روحم و زردم

پی آرامشی که بردی و من پی اش می گردم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

به تو مدیونم غرورم شکستی عین شیشه

به تو مدیونم که کشتی دلمو واسه همیشه

به تو مدیونم منو دادی به بی بها بهانه

به تو مدیونم واسه بغض عمیق این ترانه

به تو مدیونم شکستی حرمت شب و منو ماه

به تو مدیونم کم آوردی و رفتی آخر راه

به تو مدیونم عزیزم واسه این حال مریضم

اگه مثل برج سنگی جلوی چشات میریزم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

به تو مدیونم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 12:53  توسط من | 
 

 

 

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام،دستی

دانه ی اندوه می کارد...

مو سپید آخر شدی ای برف!

تا سرانجامم چنیــــــن دیدی

در دلم باریدی ای افســــوس

بر سر گورم نباریدی!

چون نهالی سست می لرزد

روحم از سرمای تنهایی

می خزد در ظلمت قلبم

وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی

عشق ، ای خورشید یخ بسته!

سینه ام صحرای نومیدی ست

خسته ام از عشق هم ، خسته

غنچه ی شوق تو هم پژمرد

شعر، ای شیطان افسون کار

عاقبت زین خواب دردآلود

جان من بیدار شد بیــــدار

بعد از او بر هرچه رو کردم

دیدم افسون سرابی بود

آنچه می گشتم به دنبالش

وای بر من...نقش خوابی بود

ای خدا بر روی من بگشای

یک نفس درهای دوزخ را

تا به کی در دل نهان سازم

حسرت گرمای دوزخ را

بعد از او دیگر چه می جویم

بعد از او دیگر چه می پایم

اشک سردی تا بیفشانم

گور گرمی تا بیاسایم

پشت شیشه برف می بارد

پشت شیشه برف می بارد

در سکوت سینه ام دستی

دانه ی اندوه می کارد...

 

 

درد قابل وصف نیست... سرطانی افتاده به جونم که از بخت بد کشنده هم نیست...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 23:48  توسط من | 
 

 دانی که چیست دولت؟دیدار یار دیدن

بر کوی او گدایی ، بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ، ولیکن

از دوستان جانی، مشکل توان بریدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل

چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 2:17  توسط من | 
 

 

برقص

چنانکه گويي کسي تو را نمي بيند

عشق بورز

چنانکه گويي هرگز آزرده نشده اي

بخوان

چنانکه گويي کسي تو را نمي شنود

زندگي کن

چنانکه گويي بهشت روي زمين است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 1:1  توسط من |